داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آبان 1386
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    
 
آرشیو
 
سه شنبه 29 آبان ماه سال 1386
نامه هشتم

 

8

امروز همه آن 7 تا نامه ای را که٬ اگر یادت باشد وقتی رفته بودی شمال٬ برایت نوشته بودم خواندم.

نامه های قشنگی از کار در آمده. البته به جز قسمت داستان شهرزادش که از فرط بدی حتی ارزش بازنویسی هم ندارند.

میدانی؟ همیشه شاهکارهای من افتضاح می شود. شاید بد نباشد بی خیال خلق شاهکار باشم و فکرم را روی تعویض ماشین قراضه ام متمرکز کنم. نه؟   

برایت خیلی هم حرف دارم هم ندارم.

به جز این که شک داشتم اصلا تماسی باتو بگیرم یا نه به چیزهایی هم که برای گفتن توی ذهنم بود شک داشتم. نمیدانستم اول باید تکلیف اولی را روشن کنم یا دومی را. فرض کن میخواهی بروی تره بار خرید. گاهی اوقات شک داری کرفس بخری یا نه. گاهی اوقات علاوه بر این٬ شک داری که اصلا بروی تره بار یا نروی. تو باشی اول به کل قضیه رفتن فکر میکنی یا به چیزهایی که میخواهی بخری؟ به همه اینها یک قاشق چایخوری خجالت هم اضافه کن. کمی پیچیده است قبول دارم.

این شد که تصمیم گرفتم بنویسم. خوبی نوشته این است که می توانی بعد از نوشتن آن را نفرستی.

اولین مسئله که البته همانطور که گفتم شک دارم بگویم یا نه این است که خداحافظی آخر را خیلی خوب برگزار کردی. خب طبیعی هم بود که چنان ارتباطی چنین خداحافظی هم داشته باشد. به نظرم عالی بود. رمانتیک٬ ویرانگر٬ مودب٬ مغرورانه٬ جدی و مهربان . درست مثل بقیه جزئیات رفتارت و رابطه ای که داشتیم. مراسم  از قبل برنامه ریزی شده بود٬ نه؟

اینها که میخواهم برایت بگویم نمیدانم چه مقدارشان بابت نگاه کردن چندین و چند باره به سبزی آخرین هدیه ات است یا بنفشی غروب نم نمک سرد شده پاییز؟ شاید سیاهی چشمانت یا قرمزی رد سبیلم یا به قول تو ریشم روی گردنت.  هر چه باشد رنگین کمان خاطراتی که برایم ساختی بد جوری سایه اش را انداخته روی زندگی ام این چند روزه.

در این که با این آخری هم ٬ منظورم همین مدرن ترین ورژن عقب ماندگی است که آخر های با تو بودن دوست دخترم شده٬ به 2 ماه نکشیده به هم میزنم شک ندارم. اما حتی اگر هم زنم بشود باز هم اصرار دارم بگویم نبودن تو و بودن او مستقیما به هم ربط ندارند. یعنی رابطه علت و معلولی بینشان برقرار نیست و در واقع هر دو معلول یک علت هستند. یکی خواسته و دیگری نا خواسته. لطفا سریع نگو اصلا به من چه که تو با کیا هستی. پشت بندش هم اضافه نکن: هانی! من فقط خواستم وقتی با منی کامل با من باشی. چون آن وقت من میخواهم بگویم دروغ گفتن برایم سخت است و تو پوزخند میزنی. به جایش این حرفم را باور کن که من بنا به دلایلی عمدا خواستم کس دیگری را وارد زندگی ام کنم. نه از تو متنفر شده بودم و نه عاشق کس دیگری. فکر کردم اینطوری همه چیز متعادل تر می شود.

حالا چه آن قبلی را باور کرده ای چه نکرده ای بیا و این یکی را باور کن که مهم تر است. با همه این حرف ها اصلا دلم نمیخواست و نمیخواهد به تو توهین شود. این قبول که به جای اینکه تا دم خانه برسانمت نباید وسط راه پیاده ات می کردم٬ اما مسخره است اگر بگویم فکر نمیکردم از این که وقتی عصر با تو هستم قرار شب را با کس دیگری ست کنم ناراحت شوی؟ درست است که من خیلی چیز ها را از اول میدانستم اما روز اول که به اندازه سه ماه بعدش دوستت نداشتم. داشتم؟ تازه از کجا معلوم سه ماه دیگر چقدر دوستت خواهم داشت؟ حالا اصلا من به جهنم. خودت چی؟

به همین خاطر انتظار داشتم تو هم چیزی را که من به خاطر داشتن تو پذیرفتم به خاطر از دست ندادن من می پذیرفتی.    

اینطوری دیگر عین بچه گنجشک دهانم همیشه برای یک لقمه وقت آزاد تو باز نبود. تو هم میتوانستی هر وقت به قول خودت حوصله مرا نداشتی به نمایشگاه جواهرات و کلاس فرانسه و آشپزی وجترین و سایر کلاسهایی که معتقدی انسان برای درجا نزدن باید در آن ها شرکت کند برسی.

 

این ها که میگویم نه التماس است و نه حتی تلاش برای برگرداندنت. هر کسی نداند تو میدانی که تنهایی من از بی کسی نیست. خودت شاهد بودی که چرا و چگونه از دیگران فرار میکردم و بعد سر تو را می خوردم که اگر امشب از تنهایی دیوانه نشوم فردا صبح با اولین دختری که دم دستم بیاید ازدواج میکنم. تنها بودن برای من یک جور لذت مازوخیستی دارد.

کمی برای این است که خودم را به تو مدیون میدانم. دلم میخواهد این نشود که تو بگویی: من رفتم! و من هم نگاهت کنم تا دور شوی و بعد هم بدوم که قبل از آمدن مهمان ظرف ها را که تازگیها دختر به دختر از گوشه و کنار حانه جمع میکنم بشویم. با اینکه بارها این نوع دویدن را از جانب تو دیده بودم ولی باز هم از خودم بدم می آید اینجوری٬ و از این ها که بگذریم برای کسی مثل من افت دارد پشت سرم بگویی تا چشمش به کسی افتاد همه چیز را فراموش کرد. کمتر کسی پیدا می شود که چیزی را که خودش خیلی دوست دارد به کس دیگری هدیه بدهد و آدم باید خیلی گوسفند باشد که ارزش کار به این بزرگی را به این زودی فراموش کند.  

یادم هست که لحظه آخر گفتی به هر حال هستی و هر موقع خواستم برگردم. اتفاقا من هم می خواستم همین را یا چیزی مشابه همین را بگویم. می توانیم حرف بزنیم. برای اینکه مطمئن هم باشی که فقط حرف می زنیم می توانیم کافی شاپی جایی قرار بگذاریم.

راستی گفته بودم اوایل عاشق صدایت هم شده بودم؟

راستی از برنامه سفرت چه خبر؟ ... و چند تا راستی دیگر! 

چقدر زود گذشت این دو هفته، نه؟!‌ 

 


 
یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386
خوشحال باشید!‌

در سایت رادیو زمانه خواندم که تحقیقی در ترکیه در مورد قتل های ناموسی انجام شده. با کسانی مصاحبه شده و نظرات جالبی به نقل از گروهی از مردم ترکیه که موافق آن بودند درج شده است. به طور خلاصه اظهار نظر ها حول این محور دور میزد که ناموس مهم ترین چیز در زندگی است که بدون آن زندگی غیر ممکن است و معنی ناموس و شرف هم در واقع همان بدن زن، دختر، خواهر و مادر آدم است و در صورتیکه ناموس و شرف آدم از بین برود تنها راه حل برای بازگرداندنش مرگ مسبب آن است.     

از طرفی یادم هست که چند وقت پیش در موبایل یکی از دوستان صحنه هایی از سنگسار یک دختر کرد را که توسط فامیل اش انجام شده بود دیدم. همه کسانی که این فیلم کوتاه را دیده بودند اتفاق نظر داشتند که این عمل یک اقدام وحشیانه است. حتی کسانی که معتقدند در صورت ازدواج، بکارت همسر آینده شان از سطح شعور وسواد و سایر صفاتش مهم تر است چنین برخوردی را غیر انسانی و زشت می دانستند. اما تعداد معدودی هم اظهار نظرشان را با عباراتی مثل: درسته که کار بدیه اما اونجا و تو اون منطقه لازمه، تمام کردند به این معنی که چنین اعمالی در شرایط خاصی بد نسیت انجام شود!  

شما هم اگر به سبب زندگی و حشر و نشر با اقلیت روشنفکر یا به عبارتی شهری تر شده جامعه ایران مستقیما این حرف ها را نشینده باشید احتمالا رفتار برادری که پسری را با خواهرش دیده است یا صدای پدری که نصفه شب تلفن را از دست دخترش قاپیده و فحش داده دیده یا شنیده اید و حتما تصدیق میکنید که آن قدر ترسناک بوده که پتانسیل کشتن کسی را لااقل در لحظه عصبانیت داشته باشد. 

خلاصه اینکه با تقریب در حد اغماضی بسیاری از اینگونه اعتقادات در کشور ما هم وجود دارد و اگر نظر شخصی خودمان نباشد! لااقل برایمان آشناست.  لذا به نظر من اگر در ایران هم حکومت کاسه داغ تر از آش نمیشد ایرانیان ناموس پرست و با شرف زیادی بودند که تا به حال یا ناموسشان را کشته بودند یا برای آن اعلام آمادگی می کردند. در واقع همین که خیلی چیز ها دولتی شوند از ارزش و اعتبارشان کاسته می شود،‌به خصوص که این ارزش ها مورد سوء استفاده سیاسی هم قرار بگیرند.

لذا دختران و زنان ایرانی باید بابت اجرای طرح ارتقای امنیت و موارد مشابه خوشحال باشند و اگر هم سنگسار شدند باز باید خوشحال باشند که لااقل با حکم قوه قضاییه و به دست دولت سنگسار می شوند و به خاطر مسایل سیاسی هم که شده عده ای در ایران و خارج به آن اعتراض میکنند. و گرنه این ملتی که من می بینم هم به راحتی با بلوک سیمانی مغز دختر بی ناموسشان را که احیانا پشت درختی جایی پسر همسایه را بوسیده متلاشی میکردند و خبرش نهایتا تا دو تا آبادی آنطرف تر یا دوتا کوچه بالاتر که پدر خانواده را به آبرو و شرافت می شناسند میرسید.

لذا من به دختران عزیز که دارای پدر یا برادر خیلی غیرتی هستید توصیه میکنم دعا کنید بنزین بشود لیتری ۲۰۰۰ تومان، تورم ۵۰ ٪  و به موازات آن نیروی محترم انتظامی هر کسی را که چادر و پوشیه ندارد در ملا عام شلاق بزند. آن وقت مطمئن باشید یک شب که میروید خانه می بیند دوست پسرتان دارد با پدرتان چای و نون خامه ای میخورد و بعد از چای هم پدر و مادرتان یادشان می افتد که امشب خانه عموخان دعوت دارند و شما را تنها خواهند گذاشت. نگران برادرتان هم که به قیمت بنزین توجهی ندارد نباشید، چون او هم در خانه دوست دخترش در حال صرف نسکافه با شیرینی ناپلئونی است و قطعا این را به حفظ شرافت خانوادگی از طریق کتک زدن خواهرش ترجیح می دهد.    


 
سه شنبه 23 مرداد ماه سال 1386
دوباره ا د سر!‌

به نام خدا

بعد از بسته شدن وبلاگ داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور مدتی منتظر شدم تا شاید این نتیجه حاصل شود که سوء تفاهمی در کار بوده. حتی تلاشهایی هم کردم که در نهایت همانطور که اونجا نوشتم تیرم به سنگ خورد و اون آدرس قبلی کماکان بنا به دستور مقامات قضایی از دسترسی عموم محروم باقی مونده.  

بعدش فکر کردم یه مدت خودمو ببندم به تخت شاید وبلاگ بازی از سرم بپره که این یکی تیرم هم به سنگ خورد.  

دو سه تا تیر دیگه ام واسم مونده بود که یکیش این بود که یه وبلاگ دیگه راه بندازم. تصمیم راحتی نبود چون فکرشو بکنید چقدر اونجا مطلب دارم که نمیشه بردش جای دیگه یا حداقل بردنش کار راحتی نیست و من بلد نیستم. خیلی جاهام هنوز لینکش هست و راستش یه کم برام سخت بود برم یکی یکی به ملت بگم میشه لطفا آدرس لینک وبلاگ منو عوض کنید.

الان که یه کم وبگردی کردم و دوباره به این نتیجه رسیدم که چقدر این وبلاگ نویسی به درد من میخوره و حس کردم دلم براش تنگ شده گفتم یه سر بزنم ببینم کسی کامنتی چیزی نذاشته. که این سر زدن و دیدن همون ۵ -۶ تا کامنتی که اونجا بود کافی بود که همه کارامو یهو بذارم کنار و این آدرس جدیدو که خیلی شبیه قبلی ام هست ثبت کنم. 

اینکه دوباره تو بلاگ اسکای ثبت کردم هم دلیلش این بود که با کار کردن تو فضای اینجا آشنام. اگر هم بخواد دوباره فیلتر بشه که چه فرقی میکنه کجا باشه. به عنوان اطلاع رسانی هم فعلا یه تیزر نیم ساعته قبل از اخبار ساعت ۹ شبکه ۱ قراره پخش بشه. حالا شمام اگه احیانا به دوستی آشنایی کسی خبر دادین بد نیست. لینک و اینام که دیگه در این جور موارد حال اساسی محسوب میشه. 

حالا ایشالا اینجام یواش یواش راه میافته و دویاره جمعمون جمع میشه و خدا نکشدت... تا صبح خنده و شوخی و عشق و حال!‌    


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 2931


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها